تقدیم به مردمی که برای خشم خویش، چشمی جهانی و برای فریاد خویش، گوشی ابدی ساختند.
دوربین جدیدم را برداشتم و از خانه زدم بیرون، به امید این که موضوع جالبی برای فیلم پیدا کنم. تقریبا دو هفته بود از خانه بیرون نیامده بودم، درست از بعد از انتخابات ریاست جمهوری که خیابان های تهران شلوغ و نا امن شده بود. کوچه خلوت بود، دوربین ارزان قیمتم را روی شانه ام جا به جا کردم. اول قرار بود یک دوربین بزرگ حرفه ای بخرم، ولی در آن صورت دیگر نمی توانستم هر وقت که عشقم کشید به خیابان بیایم و فیلم بسازم چون بدون مجوز ممنوع بود. تازه، کار کردن با یک دوربین حرفه ای به این آسانی هم نبود، پس به یک مینی دیوی راضی شدم.
از توی کوچه بیرون آمدم. تکان یک روزنامه هم توجهم را جلب می کرد. تقریبا به همه چیز به شکل یک موضوع برای فیلم نگاه می کردم، جوی پر از لجن (و پروانه ای که بالای آن می چرخید)، بچه هایی که گل کوچک بازی می کردند (هنوز بچه ها گل کوچک بازی می کنند؟)، کارگرهای ساختمان که زیر سایه درختی استراحت می کردند، اما انگار هیچ کدام از این ها موضوع من نبودند. از خیابان اصلی زدم توی یک کوچه خلوت. انتهای کوچه بن بست بود و دیوار کوتاهی آن را از بزرگ راه جدا می کرد. دوربینم را روشن کردم. بزرگ راه چند متر زیر پاهای من بود و ماشین ها با سرعت از پایین دوربین من رد می شدند. تا کمر توی بزرگ راه خم شدم تا از این خروش رودخانه ی فلزی، استعاره ای بسازم. سخت در افکار کارگردانی خودم فرو رفته بودم و هنوز هیچ نشده می توانستم سیل جوایز را به سمت فیلم خودم ببینم که یک سایه ی بزگ به روی دوربینم افتاد. برگشتم به عقب، مردی قد بلند و چهارشانه بالای سرم ایستاده بود. نور توی چشمم می زد و او را مثل یک دیوار تاریک می دیدم. مرد گفت: فیلم برداری می کنی؟
دوربین را خاموش کردم: بله.
کارت شناسایی اش را بیرون آورد: لطفا تشریف بیارین!
از آن فاصله نتوانستم اسمش را بخوانم ولی کارت عضویت بسیج بود. دنبالش رفتم. لباس شخصی به تن داشت و ازم خواست که در ماشین شخصی اش بنشینم. گفتم همین جا حرفتان را بزنید. گفت جلب توجه می شود. دوباره کارتش را بیرون آورد. چشم هایش قرمز بودند. کم کم داشتم می ترسیدم. آخر حاضر شدم روی صندلی عقب بنشینم در حالی که در ماشین باز بود و من پاهایم را روی زمین گذاشته بودم. این آرامم می کرد.
مرد: کارت شناسایی لطفا!
همرام نیست.
مرد: از چی فیلم می گرفتی؟
از خیابون.
مرد: خانوادت می دونن اینجایی؟
بله، می دونن که بیرونم.
مرد: اخویت الان خونه ست زنگ بزنم؟
اخویم؟
مرد: چرا ترسیدی؟
نترسیدم.
مرد: اخویت نمی دونه که اینجایی؟
کجام مگه؟ باید کسی بدونه؟... برادر ندارم.
مرد: خونه تون کجاست؟
با دست اشاره کردم: همین جا.
مرد: همین اطراف؟
بله. بالای میدون.
مرد: از چی فیلم می گرفتی؟
دیدین که... از...
مرد: توی این شلوغی های اخیر هم بودی، نه؟
نه! نبودم! هیچ کدوم!
مرد با چشم های قرمزش به من خیره شد: هیچ کدوم؟
منظورم اینه که... نه! نبودم، توی شلوغی ها نبودم!
مرد: بیا جلو بشین، این طوری جلب توجه می کنی.
نه دیگه اذیتم نکنین
مرد وحشت زده: من اذیتت کردم؟ خیلی راحت می تونم این کارو بکنم...
منظورم اینه که انقدر اصرار نکن من نمی شینم جلو.
مرد: حالا از چی فیلم می گرفتی؟ بده ببینم از چی فیلم گرفتی!
دوربین را روشن کردم، زدم عقب. می خواست خودش ببیند، برایش توضیح دادم که چه طور کار می کند. دوربین را دادم دستش. از این که مجبور بودم این کار را بکنم عصبی بودم.
مرد: ازدواج کردی؟
نه.
مرد: به نظر نمیاد مجرد باشی.
مجردم.
مرد درحالی که به مانیتور دوربین من خیره شده بود: کارت شناسایی نداری؟
یه بار گفتم که همرام نیست.
مرد: از کثافتای تو جوب چرا فیلم گرفتی؟
منظوری نداشتم، می خواستم دوربینمو امتحان کنم.
مرد: روسریتو بکش جلو! این طوری جلب توجه می کنی.
روسریم را جلو کشیدم.
مرد: خوب! کی الان خونه ست؟
خواهرم.
مرد: پدر؟
نه.
مرد: کی خونه ست پس؟
دوست داشتم فرار کنم. پسری از کنارمان عبور کرد. نا خودآگاه به او لبخند زدم. با تعجب به من نگاه کرد و رد شد. از این که کسی را می دیدم خوشحال بودم. گفتم: خواهرم، شاید هم مامان.
مرد: جلب توجه نکن خانم... بریم خونتون؟ نزدیکه؟
بریم.
مرد:خب بیا جلو بشین.
نه من گفتم که نمی شینم. پیاده میام من.
مرد: یعنی می گی ماشینو اینجا پارک کنیم پیاده بریم خونتون؟
نه! من پیاده می رم شما با ماشین بیاین.
مرد: بت نمیاد مجرد باشیا... خب بیا جلو بریم دیگه... یعنی چی؟!!
نه، دارین اذیت می کنین، من کاری نکردم، فیلمم رو هم دیدین. چیزی توش بود؟ از شلوغیا فیلم گرفته بودم؟... آره؟... آره؟
یک لحظه احساس کردم صدایم را زیاد بلند کردم، ترسیدم.
مرد: چرا جلب توجه می کنی؟
نمی کنم.
مرد: چرا انقدر عرق کردی؟
هوا گرمه، نمی بینی؟
مرد: گرمه؟ یا ترسیدی؟
ترسیدم؟ نمی دونم، فکر نمی کنم.
مرد: شغل پدر؟
کارمند بازنشسته بانک.
مرد: شغل مادر؟
کارمند آموزش و پرورش
مرد: چرا فیلم می گرفتی؟
رشتمه! سینما می خونم! داشتم تمرین می کردم.
مرد: کدوم دانشگاه؟
تهران.
مرد با دوربین من کلنجار می رود: می دونی که الان شرایط خاصیه! دیگه از چی فیلم گرفتی؟ سگ و گربه یا... ؟
بله گرفتم
مرد: ببینم!
همرام نیست.
مرد به دنبال چیزی فیلم را مدام عقب و جلو می کند: همین یه فیلمه؟
بله، دیگه ندارم.
مرد: شماره خونتون رو الان می گیری؟
گوشی تلفنم را از جیب شلوارم بیرون آوردم، تقریبا از صندلی جلو تا گردن خم شده بود که پاهای مرا دید بزند، تلفن را که بالا گرفتم گفت: نه! نه! بگیرش پایین. حالا نه! آدرس خونه تون رو می نویسی روی یه کاغذ؟
بله!
مرد: چرا این طوری گفتی بله؟
آخه نمی دونم چرا باید چنین سوال هایی رو جواب بدم... اصلا کاغذ ندارم.
مرد: گفتی ازدواج نکردی؟
نه!
مرد: شمارتو بگو.
شمارمو؟ خونه؟
مرد: تلفن خودت.
چرا؟
با چشم های قرمزش به من خیره شد: اسمت؟
با تردید گفتم: حبیبی.
مرد: اسم کوچیک؟
اسم کوچیک؟
مرد: شمارتو بگو حالا.
091259
مرد:0912 خب؟
5989...
مرد: اسمتون؟
حبیبی
مرد: اسمتون؟
مینا حبیبی.
مرد تهدید آمیز پرسید: می خواستی باز هم فیلم بگیری؟ یا داشتی می رفتی خونه؟
چند لحظه نتوانستم پاسخ بدهم.
مرد: ها؟
فکر کنم دیگه داشتم می رفتم خونه!
دوربین را به من داد. بی آن که نگاهش کنم بلند شدم و رفتم. تلفنم را خاموش کردم. به کافه ای نزدیک خانه مان رفتم، چند ساعت آن جا نشستم. آب پرتغال طبیعی با یک عالمه یخ خوردم. بیرون آمدم و به دو طرف خیابان نگاه کردم. از توی پیاده رو و پشت درخت ها با سرعت خودم را به خانه رساندم. وارد اتاقم شدم. دوربین را روی تاقچه گذاشتم. دوربینی که فکر می کردم دیگر هرگز دست نزنم. تمام شب جلوی دوربین دراز کشیده بودم و به آن مثل یک شی خطرناک نگاه می کردم. واقعا یک دوربین که به اندازه کف دست بود انقدر خطرناک بود؟ یک بمب بود یا اسلحه؟ آره، اسلحه واژه ی مناسبی بود، و در یک لحظه فهمیدم که چرا این دوربین را خریده ام. سرنوشت من و این دوربین ارزان قیمت و وقایع اخیر به هم پیوند خورده بود. من و دوربین ناگهان توسط عنصر سوم معنا پیدا کرده بودیم. و ما همه ی این ها را مدیون بسیجی بودیم. باید می رفتم. فردا مردم ایران کجا جمع می شدند؟